دستامو به هم میچسبونم و میبرم بالا
تا میتونم خدا رو شکر میگم
فارسی. خودمونی. سر کج کرده. با چشمای بسته. به نم اشکی کنار چشم. سینه سوز. و . . .
واسه خیلی چیزا
واسه خیلی چیزاییکه میبینم
خیلی لذتهایی که درک میکنم
واسه راه رفتنم
واسه . . .
همونایی که لحظه ای تو ذهنم بین من و اون میگذره.
برچسب: امام,
نویسنده: بنیامین کوهی
به. تو. چه.
واللا
یکی نیست به من بگه مگه تو چیکاره ای
بچسب به زندگیت که خودت هشتت گرو نهته
یارو دم غروب کنار دکش گریه میکرد که سرمایه زندگیم ، یخهام داره آب میشه
رفتم کنارشو همشو خریدم و نشستم کنارشو گریه کردم
گفت چی شده
گفتم سرمایه زندگی من عمرم بود که همش آب شد و رفت . . .
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
برچسب:
نویسنده: بنیامین کوهی
در فراسویِ مرزهایِ تَنَتمن تو را دوست می دارم ...باید باکره باشى، باید پاک باشى! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند! چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است، دین است. قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند! من زنم... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست که زرق و برقش شخصیتم باشد. من زنم... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو، میدانی؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی، قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند. دردم می آید باید لباسم را با میزان
برچسب: خدانگهدار,
نویسنده: بنیامین کوهی